دلتنگم. دلتنگم. دلتنگم.
می دانی
نپرسیدی. نخواستی. نشد.
از قرار ملاقاتی می ایم که یهویی پیش امد. که من نخواستم اما پیش امد. که من نخواستم... نخواستم. نخواستم
ازرده ام کرد.
گفت 6 سال تمام صبر کرده. گفت 3 چیز را باید بدانم. گفت باید است. باید بدانم. اما من نخواستم که بدانم. نمی خواهم خنده یا غم کسی به من مربوط باشد. نمی خواهم. از زندگی اش توی این 6 سال گفت. خیلی حرف زد و وسط حرف هایش فقط از سرما می لرزیدم. فقط قیافه ی تو بود که رد می شد از جلوی چشم هایم. دلم براش سوخت. گفت مهرم به دلش نشسته و بعد 6 سال بیرون نیامده. اما من؟ هیچ حسی ندارم. رسما و دقیقا هیچ حسی ندارم. بهش گفتم درکت می کنم. گفت چه طور. گفتم می فهممت. گفت کسی را دوست داری. جواب ندادم. دوباره و سه باره پرسید. خیلی کوتاه گفتم اره. 5 دقیقه ای سکوت کرد. اشکی ریخت. گفت چه رابطه ای داری. جواب ندادم. گفتم حوصله ندارم. خسته ام. دیرم شده. سردم است. گفت فقط ازت می خواهم بگذاری باشم. فقط می خواهم بدانی یک کسی توی این دنیا بعد 6 سال هنوز هم تا اسمت را می شنود اشک می ریزد. گفت هیچ انتظار از تو ندارم. تو معشوقی. تو وظیفه ای نداری. گفت برو. ارام بخواب که من بیدارم. و رفت...
و رفت.
و من نمی خواهم مسئول شادی و غم او باشم. و من خسته ام. و من دلتنگ و چشم انتظار...
پ.ن: گاهی می ایم خیلی منطقی فکر کنم. اندازه ی منطق تو. اما همیشه می ایی و ابرهای منطقی که بالای سرم کشیدم را فوت می کنی و می روی. همیشه.
و این منم. هنوز هم تنها.