تبليغاتX
دلتنگ

دلتنگ

نمی خواهم خرد شدنم را ببینی. تو خیال کن اینجا همه چیز خوب است. تو بخند. بلند بلند بخند. زندگی ات شیرین است. می دانم شیرین است. تلخش نمی کنم. تو بخند فقط. بخند.

وبلاگ بسته می شود برای تو. اما من که بسته نمی شوم. نوشتم. ذهنم. وجودم. احساسم که بسته نمی شود. فقط بسته می شود برای تو. تا بلندتر بخندی.

نمی دانم... نمی دانم... اما شاید گوشه ای دیگر پیدا کردم برای نوشتن. بدون هیچ مخاطبی.

خلاصه: این وبلاگ بسته می شود اما این ادم نه!

+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 15:1  توسط   | 

دلم حرف زدن می خواهد. با تو نه. با تو هم نه. با تو هم نه...

با تویی که دوستت دارم. با تویی که دوستم داری.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 17:23  توسط   | 

پست قبلی را خیلی یهویی نوشتم. حس الانم هست. یک دور هم از رویش نخواندم و ناب است. ناب. عوضش نمی کنم.

گفتم که بدانید. همین!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 20:5  توسط   | 

دلتنگم. دلتنگم. دلتنگم.

می دانی

نپرسیدی. نخواستی. نشد.

از قرار ملاقاتی می ایم که یهویی پیش امد. که من نخواستم اما پیش امد. که من نخواستم... نخواستم. نخواستم

ازرده ام کرد.

گفت 6 سال تمام صبر کرده. گفت 3 چیز را باید بدانم. گفت باید است. باید بدانم. اما من نخواستم که بدانم. نمی خواهم خنده یا غم کسی به من مربوط باشد. نمی خواهم. از زندگی اش توی این 6 سال گفت. خیلی حرف زد و وسط حرف هایش فقط از سرما می لرزیدم. فقط قیافه ی تو بود که رد می شد از جلوی چشم هایم. دلم براش سوخت. گفت مهرم به دلش نشسته و بعد 6 سال بیرون نیامده. اما من؟ هیچ حسی ندارم. رسما و دقیقا هیچ حسی ندارم. بهش گفتم درکت می کنم. گفت چه طور. گفتم می فهممت. گفت کسی را دوست داری. جواب ندادم. دوباره و سه باره پرسید. خیلی کوتاه گفتم اره. 5 دقیقه ای سکوت کرد. اشکی ریخت. گفت چه رابطه ای داری. جواب ندادم. گفتم حوصله ندارم. خسته ام. دیرم شده. سردم است. گفت فقط ازت می خواهم بگذاری باشم. فقط می خواهم بدانی یک کسی توی این دنیا بعد 6 سال هنوز هم تا اسمت را می شنود اشک می ریزد. گفت هیچ انتظار از تو ندارم. تو معشوقی. تو وظیفه ای نداری. گفت برو. ارام بخواب که من بیدارم. و رفت...

و رفت.

و من نمی خواهم مسئول شادی و غم او باشم. و من خسته ام. و من دلتنگ و چشم انتظار...

پ.ن: گاهی می ایم خیلی منطقی فکر کنم. اندازه ی منطق تو. اما همیشه می ایی و ابرهای منطقی که بالای سرم کشیدم را فوت می کنی و می روی. همیشه.

و این منم. هنوز هم تنها.


+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 20:1  توسط   | 

اصلاحیه برای پست قبلی:

من قصد خودکشی ندارم. لطفا اشتباه نکنید.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 20:55  توسط   | 

چند روزیست مرگ دنبالم راه افتاده. چند روز پیش سیم انداخت دور گردنم. الان هم دنبالم راه می افتد.

می ترسم...

شب که می شود ارزو می کنم فردا هم بیاید. می اید. اما وقتی می اید من می ترسم. قدم هایم را تند تر بر می دارم. شاید یک طوری فرار می کنم...

پ.ن: این یک پست کاملا جدی ست

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 8:30  توسط   | 

نمی خواهم روزت را خراب کنم. تو خوشی. خوشحالی. اما من اینجا. تنها. تنها. تنها...

هیچ نمی گویم... ارام ارام اشک می ریزم...

همین.


+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 18:13  توسط   | 

به دست هایم نگاه می کنم. باد انگشت هایش را می گذارد لای انگشت هایم.

مچاله می شوم و خاموش اشک می ریزم.


+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 17:47  توسط   | 

اسمت که می اید دست و دلم می لرزد. اسمت همیشه با من است. هر چقدر هم که تلاش کنم. باز هم روزی 5 بار با من است. تا ابد. تا ابد دلم می لرزد با شنیدن نامت.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 17:11  توسط   | 

لعنت به روزهایی که با چشم های قرمز و پف کرده می روی بیرون. اصلا مجبوری بروی. مجبوری سر کلاس بنشینی و ذهنت هنوز هم درگیر است. هنوز هم خاطراتتان مثل اسلاید شو از جلوی چشمانت می گذرد. لعنت به وقتی که سر کلاس گریه ات بگیرد. بزنی بیرون. ابی به دست و صورتت بزنی و باز برگردی و باز برگردی.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 5:39  توسط   |